بلنداعلام کرد: « مسافران محترم لطفا از خطِ زرد لبه سکو عبور نفرمایید.» پیرمردی عصا به دست پشت خط ایستاد. در قطار باز شد. چند تا پسر پونزده ساله پله های برقی رو دو تا یکی اومدند پایین. هُول خوردن توی قطارو نشستن رویصندلی ها
تصویر آنروزها در ذهنم کمرنگ بود و وقتی بزرگتر میشدم با تعریفهای مادر پررنگ میشد. دو ساله بودم. پدرم یک ماشین آمریکایی مدل روز داشت و یک خانهی نُقلی در شیراز. کارمند بود. حقوق خوبی میگرفت و می...
تصویر آنروزها در ذهنم کمرنگ بود و وقتی بزرگتر م...
05:00
80
4 سال پیش
05:00
لبخند معلمانه
58
4 سال پیش
روزنامهی تا شدهاش را سر شانهی جوان زد و گفت: «یادت باشد که تو آن کودک را کُشتی!». نگاهی جدی به من کرد و گفت: «با تو هستم!». در شفافیت چشمش همان لبخندهای زیرکانهی معلمانه موج میزد. از آن روز همیشه...
روزنامهی تا شدهاش را سر شانهی جوان زد و گفت: «ی...
05:51
58
4 سال پیش
05:51
شکم فولادی
97
4 سال پیش
« نانِ مفت خوردن شکم فولادی میخواد. چک را بگیر ولی به یاد داشته باش که گاهی اوقات انجام ندادن یک کار خیلی پر فایدهتر از انجام دادن اونه»....
گفتم: «این دختر خانم پول را دو دستی به شما داد و شما ندیدید». راننده خندید و راهنما زد و ماشین را نگه داشت. از تاکسی پیاده شد و دستش را روی سینه گذاشت و جلوی دختر خم شد و گفت:((...
گفتم: «این دختر خانم پول را دو دستی به شما داد و ش...
05:13
71
4 سال پیش
05:13
ادای آقای معلم
73
4 سال پیش
آقامعلم که از کلاس بیرون رفت، سعید کُتِ او رو پوشید. کلاس از خنده منفجر شد. با خودکار روی میز زد و گفت: «ساکت. ساکت» و با تقلیدِ صدا و لهجۀ آقامعلم شروع کرد به حرفزدن: «توجه کنید بچهها، مسئلۀ اول رو...
آقامعلم که از کلاس بیرون رفت، سعید کُتِ او رو پوشی...
04:56
73
4 سال پیش
04:56
خوشمزه تر از بستنی
295
4 سال پیش
دلچسب ترین نسیم از سویش میوزید و بهترین عطرها از او میپراکند. دیگر دلم بستنی نمیخواست. چون خوشمزهتر از بستنی را یافته بودم...
دلچسب ترین نسیم از سویش میوزید و بهترین عطرها از...
04:55
295
4 سال پیش
04:55
بداخلاقان عزیز
127
4 سال پیش
مردی که همیشه مورد غضب است؛ چون خوب یاد نگرفته! مردِ زحمتکشِ بداخلاق! مردِ مظلومِ خشن! مرد از همه جا رانده و از همه جا مانده!
البته شما هم حق دارید ولی نه آنقدر که اصلاً او را نبینید! آری مملکتمان...
مردی که همیشه مورد غضب است؛ چون خوب یاد نگرفته! مر...
05:18
127
4 سال پیش
05:18
چوپان دروغگو
117
4 سال پیش
چوپان صدا زد: «گرگ گرگ». باز هم همه دویدند و آمدند سراغ چوپان. باز هم چوب و چماغ آوردند. باز هم دیدند چوپان میخندد. گفتند: «باز هم گرگ نبود؟» چوپان خندید و گفت:«نه» همه باز هم خدا را شکر کردند و گفتن...
چوپان صدا زد: «گرگ گرگ». باز هم همه دویدند و آمدند...
04:59
117
4 سال پیش
04:59
یک حبه گوشت
49
4 سال پیش
چند شب پیش که برای افطار به خانهی یکی از اقوام رفته بودیم وقتی سفره پهن شد یک نفر بلند شد و گفت: «آقایون وخانمها کسی دست نزنه!»
همه تعجب کردند و با نگاههای متعجبشان به دنبال دلیل کار او بودند...
چند شب پیش که برای افطار به خانهی یکی از اقوام رف...