گفتم: «این دختر خانم پول را دو دستی به شما داد و شما ندیدید». راننده خندید و راهنما زد و ماشین را نگه داشت. از تاکسی پیاده شد و دستش را روی سینه گذاشت و جلوی دختر خم شد و گفت:((...
گفتم: «این دختر خانم پول را دو دستی به شما داد و ش...
05:13
71
4 سال پیش
05:13
ادای آقای معلم
73
4 سال پیش
آقامعلم که از کلاس بیرون رفت، سعید کُتِ او رو پوشید. کلاس از خنده منفجر شد. با خودکار روی میز زد و گفت: «ساکت. ساکت» و با تقلیدِ صدا و لهجۀ آقامعلم شروع کرد به حرفزدن: «توجه کنید بچهها، مسئلۀ اول رو...
آقامعلم که از کلاس بیرون رفت، سعید کُتِ او رو پوشی...
04:56
73
4 سال پیش
04:56
خوشمزه تر از بستنی
295
4 سال پیش
دلچسب ترین نسیم از سویش میوزید و بهترین عطرها از او میپراکند. دیگر دلم بستنی نمیخواست. چون خوشمزهتر از بستنی را یافته بودم...
دلچسب ترین نسیم از سویش میوزید و بهترین عطرها از...
04:55
295
4 سال پیش
04:55
بداخلاقان عزیز
127
4 سال پیش
مردی که همیشه مورد غضب است؛ چون خوب یاد نگرفته! مردِ زحمتکشِ بداخلاق! مردِ مظلومِ خشن! مرد از همه جا رانده و از همه جا مانده!
البته شما هم حق دارید ولی نه آنقدر که اصلاً او را نبینید! آری مملکتمان...
مردی که همیشه مورد غضب است؛ چون خوب یاد نگرفته! مر...
05:18
127
4 سال پیش
05:18
چوپان دروغگو
117
4 سال پیش
چوپان صدا زد: «گرگ گرگ». باز هم همه دویدند و آمدند سراغ چوپان. باز هم چوب و چماغ آوردند. باز هم دیدند چوپان میخندد. گفتند: «باز هم گرگ نبود؟» چوپان خندید و گفت:«نه» همه باز هم خدا را شکر کردند و گفتن...
چوپان صدا زد: «گرگ گرگ». باز هم همه دویدند و آمدند...
04:59
117
4 سال پیش
04:59
یک حبه گوشت
49
4 سال پیش
چند شب پیش که برای افطار به خانهی یکی از اقوام رفته بودیم وقتی سفره پهن شد یک نفر بلند شد و گفت: «آقایون وخانمها کسی دست نزنه!»
همه تعجب کردند و با نگاههای متعجبشان به دنبال دلیل کار او بودند...
چند شب پیش که برای افطار به خانهی یکی از اقوام رف...
03:11
49
4 سال پیش
03:11
مورچه و قلم
62
4 سال پیش
چند مورچه روی میز تحریر راه میرفتند و راهشان به صحفۀ کاغذ رسید. وقتی روی کاغذ قدم میزدند، چشمشان به حرکت نوک قلم روی کاغذ افتاد.
یکی از مورچهها گفت: «ببینید دوستان، چه موجود هنرمند و زیرکی است و چ...
چند مورچه روی میز تحریر راه میرفتند و راهشان به ص...
03:31
62
4 سال پیش
03:31
مرد دهاتی
63
4 سال پیش
غروب سیزدهبهدر بود و بارون میبارید. هوا داشت گرگومیش میشد. من بودم و یه لباس نازک کهنه توی این هوای سرد. ماشینها یکی آروم و یکی تند از کنارم رد میشدند. یکی دوتاشون آبوگِلی که کنار خیابان ج...
غروب سیزدهبهدر بود و بارون میبارید. هوا داشت گر...
04:52
63
4 سال پیش
04:52
لبخند تلخ
57
4 سال پیش
اول مهر سال شصتویک دیدمش. مردی شیکپوش و خوشاخلاق. پیراهن شکلاتی دوجیب پاگوندار و شلوار کرمرنگ با خط اتوی بینقص. کفش چرم براق. عینک کائوچوی قهوهای با رگههای کرم. روی تختهسیاه چیزی نوشت و خوند...
اول مهر سال شصتویک دیدمش. مردی شیکپوش و خوشاخلا...