در طول مسیر ناگهان با قبیله ای برخوردند و توسط آنها به اردوگاهشان برده شدندچون فکر میکردند جاسوسند .اما کیمیاگر در دیدار با روسای آنها گفت ما آمده ایم که این سکه ها را به شما بدهیم و تمام سکه های پسر...
در طول مسیر ناگهان با قبیله ای برخوردند و توسط آنه...
11:47
55
3 سال پیش
11:47
قسمت ۱۳ کیمیاگر
57
3 سال پیش
پسر و کیمیاگر راهی بیابان شدند و کیمیاگر به پسر توصیه میکرد که همواره به صدای قلبش گوش دهد چون همه چیز را می داند......
پسر و کیمیاگر راهی بیابان شدند و کیمیاگر به پسر تو...
13:31
57
3 سال پیش
13:31
قسمت۱۲ کیمیاگر
52
3 سال پیش
پسر برای رفتن بدنبال گنج شخصی تردید داشت .کیمیاگر آینده او را در صورت ماندن پیش بینی کرد و به او گفت در نهایت تو تصمیم به رفتن خواهی گرفت.پسر بعد از شنیدن حرفهای او تردید را کنار گذاشت و تصمیم خود ر...
پسر برای رفتن بدنبال گنج شخصی تردید داشت .کیمیاگر ...
11:15
52
3 سال پیش
11:15
قسمت ۱۱ کیمیاگر
38
3 سال پیش
غریبه ای سوار بر اسب به پسر رسید و به رویش شمشیر کشید و از او دلیل پیش بینی اش را پرسید و پسر در جواب گفت که فقط نشانه ها را دیده است .سوارکار همان کیمیاگر بود که پسر بعد از این برخورد به چادرش رفت .ک...
غریبه ای سوار بر اسب به پسر رسید و به رویش شمشیر ک...
11:15
38
3 سال پیش
11:15
قسمت ۱۰ کیمیاگر
46
3 سال پیش
پسر که از روی نشانه ها متوجه وقوع اتفاقاتی شده بود به خیمه ی سران واحه رفت تا به آنها آنچه را دیده و حس کرده بگوید ...
پسر که از روی نشانه ها متوجه وقوع اتفاقاتی شده بود...
15:54
46
3 سال پیش
15:54
قسمت ۹ کیمیا گر
43
3 سال پیش
پسر با دختری به نام فاطمه آشنا میشود و دل به او می دهد و تصمیم می گیرد همانجا چوپان شود اما دختر از او میخواهد به دنبال کنجش برود و به او می گوید اگر تقدیر باشد به سوی او دوباره برخواهد گشت...
پسر با دختری به نام فاطمه آشنا میشود و دل به او م...
15:53
43
3 سال پیش
15:53
قسمت ۸ کیمیاگر
41
3 سال پیش
کاروان به واحه رسید و مستقر شد ....
کاروان به واحه رسید و مستقر شد .
16:52
41
3 سال پیش
16:52
قسمت۷ کیمیاگر
35
3 سال پیش
پسر و مرد انگلیسی با خرید شتر با کاروانی به سوی مصر راهی میشوندگویی هر دو بدنبال نشانه ها به این سفر کشیده شده بودند....
پسر و مرد انگلیسی با خرید شتر با کاروانی به سوی مص...
17:28
35
3 سال پیش
17:28
قسمت۶کیمیاگر
35
3 سال پیش
پسر با دیدن نشانه هایی ،به تاجر پیشنهاد فروش چای در لیوانهای کریستال را در مغازه می دهدو او میپذیرد و سپس سیل مشتریان به مغازه تاجر سرازیر میشود و به این ترتیب آنها پول زیادی جمع می کنند و بعد پسر ت...
پسر با دیدن نشانه هایی ،به تاجر پیشنهاد فروش چای د...