سبک سنگین کردم
میدانستم که اگر
بخرمش، تا ماه دیگر باید دست خالی از کتاب فروشی گردی ها به خانه بر گردم!
تاسيان و بانگ نی را برداشتم و رفتم پای صندوق
هر دو را به قیمتی که انصاف در آن ها بیداد میکرد خریدم
یکی را گفتم از پولی که برای خرید کتاب کنار گذاشتم یعنی حق الکتاب و دیگری را گفتم شیک شکلات جمعه های عصر با محمد ابن محمد را بیخیال میشوم!
ولی حافظ به سعی سایه کاری میکرد که دیگر کارت اتوبوسم را هم نتوانم شارژ کنم!
اولین نفر کامنت بزار
تمامی حقوق این وبسایت متعلق به شنوتو است